مرضيه جونم
تو اين مدت كه كنار تو نيستم، هميشه ياد خاطراتمون ميافتم
خندهها و شوخيها ... همه صحبتهايي كه باهم ميكرديم
وقتي ياد اين خاطرات ميافتم، پر از انرژي ميشم
قربونت برم كه حتي خاطراتت مثل خودت بهم انرژي و انگيزه ميده
بووووووس ...
برچسب: خاطرات,خاطرات یک,خاطرات تنبیه بدنی,خاطرات یک خون آشام,خاطرات آمپول زدن,خاطرات کودکی,خاطرات خون آشام,خاطرات شیاف گذاشتن,خاطرات تنبیه مهتاب,خاطرات شمال,
نویسنده: سجاد محمدی