مرضيه جونم
دل پيش كسي باشد و وصلش نتواني *** لعنت به من و زندگي و عشق و جواني
تا پيش تو آورد مرا بعد تو را برد *** قلبم شده بازيچه دنياي رواني
بايد چه كنم با غم و تنهايي و دوري *** وقتي همه دانند به هم دست تباني
در چشم همه روي لبم خنده نشاندم *** در حالي فرو خوردن بغضي سرطاني
آيا شده از شدت دلتنگي و غصه *** هي بغض كني، گريه كني، شعر بخواني؟
دلتنگ تو ام اي كه به وصلت نرسيدم *** اي كاش خودت را سر قبرم برساني
برچسب: لعنت,
نویسنده: سجاد محمدی